تبليغاتX
قروقاطی

تمام نگاری

 

وقتی از جسمی عکس برمیداریم  فقط یک تصویر تخت

 

به دست می آید، اما اگر تمام نگار این جسم ساخته شود

 

تصویری سه بعدی حاصل می شود.این بدان معنی است

 

که تصویر تمام نگار عمق دارد و میتوانید اطراف و جوانب

 

آن را مثل یک جسم  واقعی حجم دار مشاهده کنید.

 

ساختن تمام نگار

 

برای ساختن تمام نگار نور تکفام  لیزر لازم است.

 

باریکه لیزر را به دو نیمه تقسیم می کنند. نیمی از آن را

 

روی جسم می اندازند و پس از بازتاب این نیمه با نیمه دیگر

 

(موسوم به باریکه مرجع ) تداخل می کند . و فریزها تداخلی

 

به وجود می آیند.تمام نگار نقشی از تداخل است و خود به خود به

 

به جسم اصلی شباهتی ندارد. و درواقع نمی توانید چیزی روی صفحه

 

تمام نگار ببینید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ماریا در پنج شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 22:40 | لینک ثابت | 3 نظر

نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:1 | لینک ثابت | نظر دهید

دستمال: تکه چهار گوش کوچکی از ابریــــــــــــــشم یا نخ  که برای برآوردن

 

نیاز های متنوع خشن روح استفاده می شود. بیش از هرچیز در تشیع جنازه ها

 

استفاده می شود. برای پنهان ردن اشک کاربرد مهمی دارد. وارد کردن یک دسمال

 

به وسیله شکسپیر در نمایشنامه ی اتللو بی شک یک عمل آنارشیستی است، چون

 

دزد مونا طبق تحقیقات مستند دماغش را با لباس پاک می کرد.

نوشته شده توسط ماریا در جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:29 | لینک ثابت | یک نظر

بی عاطفه: کسی که با کمک یک قدرت درونی

 

قادر است بلاهایی را که بر سر یک شخص دیگر می آید

 

تحمل کند. هنگامی که به سام اطلاع دادند که یکی از دشمنانش

 

به زودی خواهد مرد به شدت متاثر شد. یکی از پسرانش گفت :((

 

چی تو داری برای مرگ یک دشمن گریه می کنی؟)) سام گفت تو باید لبخند

 

من را هنگام مرگ دوستانم ببینی.))

 

نوشته شده توسط ماریا در جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:25 | لینک ثابت | نظر دهید

سلام خوبین؟

توجه کردین بعضیا تو حرفاشون زیادی از یه کلمه استفاده می کنن؟

 

بش میگن تکیه کلام  همین چن وقت کشفش کردم کاشف شدم دیگه!

 

امروز بابام هر حرفی که میزد هی می گفت« یکی از» اول متوجه نشدم

 

بعد گفتم بابا چیه تکیه کلامت حالا شده « یکی از» ؟ بابام گفت چه طور مگه؟

 

گفتم از همون اول که حرف میزدی همش میگفتی « یکی از» بابام خندیدو گفت

 

آره دیگه. یه روز یکی از دوستام زنگ زده بود همش می گفت «خاک بر سرت»

 

به نظرتون خاک تو سرت بهتر نیس؟! از همون اول که زنگ زده بود شروع کرد

 

از من پرسید چیکار می کردی گفتم نشسته بودم  جلوی کامپیوتر ـ: خاک بر سرت

 

گفتم تو چیکار میکردی ـ: همین جوری نشسته بودم  گفتم خاک تو سرت باز گفت

 

مریم بت زنگ زده گفتم نه ـ: خاک بر سرش  گفتم آها پس تکیه کلامت  خاک بر سرته

 

گفت تکیه کلام چیه گفتم اصلا بی خی بگذریم زنگ زدی به کسه دیگه ای گفت نه فلانی رو

 

خاک  بر سرش کنن گوشیشو خاموش کرده. راستی تکیه کلام شما چیه؟

نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:18 | لینک ثابت | نظر دهید

امروز صبح داشتم یکی از کتابای آنتونی رابینز می خوندم اون عقیده داره هیچی غیر ممکن نیست.من که اصلا معنی حرفاشو درک نمی کنم نشستم یک ساعت با خودم کلنجار رفتم چی غیر ممکنه یه عالمه چیز غیر ممکن تو دنیا هس مهم ترینش به نظر خودم اینه که زمان به عقب برنمی گرده یا ثابت نمیمونه شنیدم حتی روز قیامت هم ثابت نیس اون موقع هم زمان جلو میره شما با من موافق نیستین؟

نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:16 | لینک ثابت | نظر دهید

یه روز خروسه  و الاغه و گوسفنده می خواستن

 

از مرز رد بشن تا میگیرنشون.

 

از گوسفنده میپرسن دلیل فرارت چی بود؟

 

_خسته شدم دیگه هم ما رو واسه عروسی و هم واسه عزا می کشن.

 

از خروسه میپرسن.

 

میگه هی ساعتو میبرن عقب هی میارن جلو پس ما کی قوقولی قوقو کنیم؟

 

از الاغه میپرسن .

 

میگه ای بابا بالا خره ما نفهمیدیم ما الاغیم یا این خنگا؟!

نوشته شده توسط ماریا در دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:13 | لینک ثابت | نظر دهید

یه روز دوتا جوجه تیغی داشتن با هم حرف میزدن.

 

تا یه کیوی میبینن. اولی میگه اون دیگه کیه؟

 

دومی: داداشمه از سربازی برگشته!

نوشته شده توسط ماریا در دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:11 | لینک ثابت | نظر دهید

دلم مثل یه جعبه ست

 

جعبه پر از جواهر

 

خونه به رنگ یاقوت

 

اما خوشه به ظاهر

 

حیف که زدو شکستش

 

هرکی به دستش افتاد

 

دلم مثل یه باغه

 

باغ بهارو نارنج

 

واسه تنای خسته


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:14 | لینک ثابت | نظر دهید

آیا تا به حال نام سرهنگ ساندرز را شنیده اید؟

 

حتما اورا می شناسید. می دانید سرهنگ ساندرز

 

چه طور به چنین موفقیت خارق العاده ای  دست یافت؟

 

آیا فکر می کنید  او ثروتمند به دنیا آمده بود؟ آیا خانواده ی

 

ثروتمندی داشت؟ آیا  آن ها اورا به دانشگاهی بسیار عالی

 

مثل هاروارد فرستادند؟ یا شاید چون خیلی جوان وارد دنیای

 

کار موفق شد اگر پاسخ سوال های بالا را می خواهید باید بگویم جواب همه ی

 

سوال ها  منفی است.

 

سرهنگ ساندرز  وقتی به دنبال رویای خود رفت 65 سال

 

سن داشت! وقتی اولین چک تامین اجتماعی را به مبلغ   105 دلار

 

دریافت کرد خیلی عصبانی شد . در دل خود گفت چه کار می توانم انجام دهم؟

 

کم کم به این فکر افتاد که چه چیزی دارد که بتواند برای دیگران ارزش داشته

 

باشد. اولین پاسخش این بود که من یک دستور پخت یک جوجه را دارم

 

که به نظر می رسد همه آن را دوست خواهند داشت  اگر آن را به رستوران ها بدهم چه می شد؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:10 | لینک ثابت | نظر دهید

 

مرد با بازوی خونین از جنگ برگشت. زن به پیشوازش شتافت

 

و پیشانیش را بوسید و به مداوای زخمش پرداخت.

 

در آن لحظه  قطره ای  از خون بازوی مرد واشک زن  در خاک

 

غلطیدند . خاک از اشک پرسید:

 

تو چرا بی رنگی ؟

 

اشک پاسخ داد :

 

من حاصل عشقم و عشق بی رنگ است.

 

آنگاه خاک از خون پرسید :

 

تو چرا پر رنگی :

 

خون جواب داد:

 

من نماد غیرتم اگر پر رنگ نباشم عشق به من اعتنایی نخواهد کرد.

نوشته شده توسط ماریا در شنبه ۲۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 10:36 | لینک ثابت | نظر دهید

چوپانی نشسته بود و نی می زد نزدیک شدم تا  صدای نی را

 

بهتر بشنوم صدا همچنان خفیف بود. به چوپان گفتم:

 

ناتوانی و صدایت ضعیف است .

 

چوپان نی را از دهن و با صدای بلند و رسا جواب داد:

 

توانایی نی را با من اشتباه گرفته ای.

نوشته شده توسط ماریا در شنبه ۲۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 10:34 | لینک ثابت | یک نظر

پدر هرچه می گفت پسر توجهی نمی کرد. گویی نمی شنید.

 

از رفتار این پسر متعجب شدم  وذهنم را تاریکی فرا گرفت.

 

از روشنی بخش هستی راز این پدیده را پرسیدم.

 

خورشید جواب داد: من از پدر این پسر نیرومند ترم و سرعت نورم

 

نورم نیز از صدای او بیشتر است. با این حال دقایقی طول خواهد کشید

 

تا نور من به این پسر بتابد. چگونه  انتظار داری که صدای  پدر تابه پسر

 

برسد .چند سالی طول نکشد؟

نوشته شده توسط ماریا در شنبه ۲۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 10:32 | لینک ثابت | نظر دهید

جوانی قطع نخاع شده بود و آخرین روزهای زندگی اش  می گذراند

 

تنهایی کاری کی  او می توانست انجام دهد پلک زدن بود  حتی

 

نمی توانست نفس بکشد  برای نفس کشیدن دستگاه هایی  به

 

بدنش وصل شده بود اما او نا امید نشد  و در دل خود با تمام

 

امیدواری  گفت من تا قبل از کریسمس با پای خودم از اینجا بیرون

 

می روم .  و آن جوان تنها با یک کلمه ی جادویی نجات یافت و در

 

همان لحظه بدون دستگاه شروع به نفس کشیدن کرد بعد توانست به

 

راحتی دستانش را تکان دهد و همان طور که گفته بود توانست تا قبل از

 

کریسمس از بیمارستان با پای خود بیرون رود  و جوان گفت: من تنها

 

گفتن« می توانم» این کلمه ی جادویی از بیمارستان بیرون رفتم.

نوشته شده توسط ماریا در شنبه ۲۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 10:29 | لینک ثابت | نظر دهید

نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 15:11 | لینک ثابت | 2 نظر

دختر در رویاهایش  دید بین زمین و آسمان  است و سبکبال.

 

احساس کرد مرگ باید اینگونه باشد.

 

دو سال  بعد از پشت بام ساختمان  خود را پرت کرد .

 

پدرش گریان  بر بالین خون آلود او آمد  و علت را جویا شد.

 

دختر جواب داد: می خواستم رویاهایم تعبیر شوند ولی نمی دانستم اینگونه

 

تمام می شود.

 

در میان اشک و شیون خانواده جان سپرد.

نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 14:33 | لینک ثابت | نظر دهید

 

در راه زندگانی در یکی از دو استخری که در پیش رو داریم

 

باید شیرجه بزنیم.

 

مایع یکی از آن ها آب است و دیگری اسید. کسی که در اسید

 

شیرجه می زند قطعا از بین می رود. و کسی که در آب شیرجه

 

می زند نیز نمی توان مطمئن بود که ازبین نخواهد رفت مگر

 

اینکه شنا  بلد باشد.

 

در مسیر زندگی هم باید صحیح انتخاب کرد وهم باید صحیح انجام داد.

نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 14:31 | لینک ثابت | نظر دهید

دانشمندی می گفت ای کاش کمی پول داشتم .

 

مادری  می گفت ای کاش مادر نمی شدم .

 

پیرمرد می گفت ای کاش جوانی ام پایان نمی یافت.

 

بیماری می گفت ای کاش می مردم .

 

عاشقی می گفت ای کاش به وصالش می رسیدم .

 

بچه ای می گفت ای کاش بزرگ می شدم .

 

زندانی می گفت ای کاش آزاد می شدم.

 

من گفتم ای کاش ای کاش نمی گفتیم .

نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 14:29 | لینک ثابت | نظر دهید

مردی به رازی آگاه شد اما میدانست تحمل بار رازداری را ندارد .

 

از دارو فروشی معجون فراموشی تهیه کرد.

 

و آ ن را به قصد فراموش کردن راز نوشید.

 

اما آن چه فراموش کرد رازداری بود نه راز!

نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 14:25 | لینک ثابت | نظر دهید
1234